***
خانهای قدیمی حوالی خیابان یخچال در خیابان شریعتی، محصور میان آپارتمانها که هنوز سبز مانده و حیاط و در و دیوار و راهروهایش پر است از گلدان. یکی به مزاح در میآید که من هم اگر در چنین محیطی بودم شاعر شده بودم. وارد که میشویم، همسر و پسر سبزواری به استقبال میآیند. سبزواری اما خودش در مهمانخانه نشسته به انتظار. گرد و غبار سالخوردگی نشسته بر سر و سیمای پیرمرد. بعد از سلام احوالپرسی و جاگیر شدن، شروع میکند به خواندن قطعهای از «سرود درد».
شعرخوانیاش تمام نشده که قزوه و سعیدیراد هم با سر و صدا از راه میرسند و گوشهای مینشینند. به بهانه پاسخ به سئوال اسماعیلی، چشمهایش را ریز میکند و غور میشود توی خاطراتش. هر از گاهی سری به جمع میزند و دوباره فرو میرود به گذشته: «خدا رحمت کند امام را؛ بعد از آمدنش هم «خوشآمدی ای امام ما» و «این بانگ آزادیست» را گفتم...» و جمع این بار همراه میشود و باقی را زیر لب زمزمه میکند.
نشانههای سالخوردگی بر پیرمرد آرمانگرای سالهای نه چندان دور عارض شده و طبعا سکوت را به پرحرفی جمع بیشتر ترجیح میدهد. حاضرین اما سعی میکنند به هر بهانهای او را از حال و هوای خوش بیرون بکشند. لبخندهای گاه و بیگاه شاعر مویسپید کرده این روزها نشان از آن دارد که تلاشها بینتیجه نیست. یکی از حضار جلسه که سابقه ارتباط قدیمی با سبزواری دارد و دستی بر آتش و شعر و آواز، این بار میانداری میکند:
«بعد از انقلاب جلسات شعرخوانی، همین جا و در منزل استاد سبزواری برپا بود. علامه جعفری در این جلسات حضور پررنگی داشت. در یکی از جلسات که تقریبا اوایل جنگ تشکیل شده بود به یکباره آیتالله خامنهای هم رسیدند با همان لباس خاکی و نظامیشان. با ایشان حال و احوال کردیم. علامه جعفری پرسیدند: «سید! از جبهه چه خبر؟!» آقای خامنهای جواب دادند: «آمدهایم اینجا شعر بشنویم.» همه خندیدند. آقای خامنهای ادامه دادند: «الحمدلله اوضاع جبههها هم خوب است. اینجا هم هر کسی باید با توانش پشت جبهه را گرم کند. آقای سبزواری با شعرش و باقی هم با هر توانایی که دارد...»
خاطرات راوی که بعدا میفهمم حسین شمساییِ مجمع تشخیص مصلحت نظام است آنقدر جذاب و بکر هست که همهمه جمع را بخواباند. شمسایی در ادامه گریزی میزند که «رجعت سرخِ ستاره» علی معلم هم اولین بار در همین جلسات شعرخوانی منزل حمید سبزواری خوانده شده و یک ساعتی خواندنش طول کشیده است و مجبور شدهاند چند باری انتراکت بدهند برای استراحت و رفع خستگی.
حرارت محفل حالا دیگر آنقدر بالا رفته که حمید سبزواریِ ساکت هم آرام آرام به حرف بیاید و میان حرفها جملهای بگوید و احیانا لبخندی هم حواله کند. ارادت شدید و غلیظش به مردم اما چیزی نیست که دیده نشود حتی از لابلای اندک کلمات و جملاتی که با صدای نحیف ادا میشوند: «حرکتی که این ملت کرد در تاریخ نظیر ندارد. باید دوستانه دست هم را بگیریم و به این مردم خدمت کنیم. دشمن مترصد فرصتی است که پدرمان را در بیاورد. برای حفظ انقلاب و آینده مملکت باید وحدت داشته باشیم. این پیروزی را مفت و مجانی به دست نیاوردهایم که!»
در ادامه هم گلایه میکند که اگر دنبال سهمخواهی باشیم، جامعه میشود بازار و تجارتخانه با همه اینها اما جمله آخرش فصل افتراق سبزواریِ آرمانگرا میشود با جماعت نقپیشه و طلبکار این روزها: «اما من ناامید نیستم!» و این آخر را با تاکید میگوید سبزواری در آستانه ورود به نهمین دهه زندگیاش هنوز آرمانگراست، مثل سالهای جوانیاش که بعد از کودتای 1332 متواری شد...
شمساییِ شاعر پیشه که دارم فکر میکنم چطور گذر روزگار او را مجمع تشخیص کشانده دوباره میانداری میکند و از حفظ یکی از سرودههای سبزواری را میخواند که برای امام(ره) سروده شده:
بنازم بر آن پیر و فکر جوانش
که عاجز بود خامه از داستانش
چه بحری است یارب که نتوان رسیدن
به صد موج اندیشه بریک کرانش...
نباشد امام زمان، لیک خوانم
در ایام غیبت ، امام زمانش
خواندن شمسایی که تمام میشود جمع دوباره منتظر رو کردن یکی دیگر از برگهای خاطرات بکر اوست: «زمانی که امام در پاریس اقامت داشتند مصاحبهای با لوموند انجام داده بودند. این مصاحبه را به استاد سبزواری دادم. بعد از خواندنش این قصیده را برای امام سرودند. مدتی بعد دیداری با شهید بهشتی داشتم. با استاد خدمت ایشان رسیدیم. استاد سبزواری قصیده را در آن جلسه خواندند. مرحوم بهشتی بعد از شنیدن این قصیده استاد را در آغوش کشیده و با محبت با ایشان رفتار کردند.
خاطرهگویی و از هر دری گفتن که تمام میشود، رونمایی از تمبر و اهدای هدایا و عکس یادگاری گرفتن شروع میشود و همهمه هم بالا میگیرد. نگاهی میاندازم سمت کتابخانه و کتابها و لوحهای سپاس و تقدیر. از علی لاریجانی و هاشمی رفسنجانی تا دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی کاشان. از مثنوی و معنوی تا تفسیر نمونه و صحیفه امام(ره). بالاتر از همه تمثالی نه چندان بزرگ اما پرابهت از امام(ره) که چشمهایش دارد دوردستها را میبیند. به تعبیر آن دانشجوی مسلمان آفریقایی، خمینی حتی او را هم میبیند، جایی در سواحل زنگبار در آفریقا...
