آقای یکی یدونه- خیلی دوست دارم فرار کنم. دوست دارم بروم خارج! خارج از اینجا! نه ایران، نه تهران... خارج از اینجا که هر کس فکر میکند اجازه دارد. هر اجازهای! راجع به هر موضوعی! از هر دری سخنی!
خیلی دوست دارم فرار کنم از آدمهای اینجا. صد البته که نه همهشان. بعضیها. نه از آن بعضیها! از این بعضیها که دور و برخودمان هستند. چشم بسته. گوش بسته. اما دهان باز. به بازی یک دروازه! دروازه مالدیو! یادتان که هست هر چه آمد نه نگفت تا شد ۱۷ تا گل خورده! این دهانها هم انگار نه نمیگویند. هر چه فرمان میدهد مغز بیتحلیل، میگویند. از همه هم میگویند. بیکارند دیگر. اینها از آن دسته هستند که هر جا بروند همین است. در مورد هر کس بگویند همین است فقط خدا نکند بخواهند راجع به کسی حرف بزنند زیر و رو میکنند در ماهیتابه زمان، تمام هستیاش را! و تا او را برشته نکنند رها نمیکنند. بدون اطلاع با چشم بسته. برای کسانی که آنها هم هیچ نمیدانند و دو چشم باز از حدقه در آمده به نشانه تعجب دارند به علاوه دو تاگوش که بتوانند همین صحبتها را با همان لحن، بدون کم و کاستی منتقل کنند. که آنها هم چشمشان را ببندند بر هر چه درست است. و هر چه فقط شنیدهاند، چند تا کلاغ دیگر هم به آن اضافه کنند و بگویند، با همان چشم بسته!
خیلی دوست دارم فرار کنم از همهشان. فقط میتوانم فرار کنم. نه به خارج! فرار کنم از هم کلامی با آنان و دعا کنم که هیچگاه قدم در جرگهٔ همکاران من نگذارند. چون آن میشود که نباید بشود.
